Archive for اکتبر 2008

دعوت و زن دوم

اکتبر 30, 2008

دعوت را یکی دو هفته پیش دیدم. موضوع اصلی‌اش سقط جنین است. حاتمی‌کیا روی نکته بکری دست گذاشته و از معضلی پرده برداری کرده که بی سر و صدا در جامعه‌مان هر روز رخ می‌دهد.

اما این وسط چیز دیگری هم نظرم را جلب کرد. چیزی که یک گوشه کوچک از اپیزود پنجم فیلم بود. حاتمی‌کیا در فیلمش خیلی راحت و منطقی با مساله زن دوم و ازدواج موقت برخورد کرده. مرد دو زنه حاتمی‌کیا نه جنایتکار است و نه نا‌مرد و نالوتی، خائن هم نیست. یک مرد متاهل است که به یک دختر علاقمند شده و پنهانی و البته مشروع با او رابطه دارد.

 

تصویری که در بسیاری از فیلم‌های سینمایی از چنین آدمی داریم یک تصویر کاریکاتوری است. مردی که در این فیلم‌ها رفته و یک زن دیگر هم برای خودش دست و پا کرده مردی است که… اصلا بی خیال. اولین لغتی که به این آدم می‌چسبد «خائن» است. از فیلم‌های سینمایی هم که بگذریم انصافا سریال‌های رسانه ملی سنگ تمام گذاشته‌اند و گوی سبقت را از سینما ربوده‌اند.( آخرین نمونه اش همین سریال «روز حسرت» آقای سیروس مقدم.)

اینجا اصلا نمی‌خواهم که در مورد اینکه زن دوم و سوم و… و ازدواج موقت در این دوره زمانه درست است یا نادرست، خوب است یا بد، مشروع است یا نامشروع(که البته گمان نکنم کسی بتواند بگوید نامشروع!) بگویم و احتمالا حوصله و توانش را هم علی‌القاعده* ندارم. حرفم این است که با این موقعیت (که کم نیستند زنان و مردانی که در همچون وضعی‌اند) منطقی‌تر و اجتماعی‌تر روبرو شویم. بدبختانه! گاهی با مرد دو زنه و مزدوج موقت طوری برخورد می‌شود که احتمالا با زانیة و زانی هم شاید چنین برخورد اجتماعیای نشود.

 

*– علي القاعده يعني اينكه نبايد از يك دانشجوي تنبل و بازيگوش الهيات انتظاري داشت!

Advertisements

موت الاکبر

اکتبر 19, 2008

 

أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيَسارَيْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيْشِ    امام علی(ع)
فقر و ندارى بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكى از دو توانگرى است، كه آن نيمى از خوشى است.

 

کار قشنگی است این نهضت های وبلاگنویسی که گه گاه راه می افتد(و معمولا هم به ید اهالی ینگه دنیا). یکی شان که یادم هست برای حمایت از محیط زیست بود و همین دو سه روز پیش برای مبارزه با فقر. گرچه شاید به درد جماعت مستحق زیاد نخورد، ولی لااقل سوزنی است به خودمان و بعد هم جوالدوزی به دیگران. این یادداشت را هم پارسال شب یلدا نوشته بودم، وقت کردید بخوانید.

 

اللهم عجل لولیک الفرج…

تکه کتاب (شماره یک)

اکتبر 2, 2008

منطق مصری!

(( کشورهای عربستان سعودی، کویت، اردن و مصر با تمام توان انواع کمک‌ها را به عراق گسیل داشتند… .نیروهایی نیز از ارتش مصر برای جنگیدن در کنار عراقی‌ها به عراق آمدند… .بعضی از آن‌ها در همان روزهای اول گریختند. یکی از افسران عراقی لشکر دوازدهم عراق سرهنگ صبحی الدجیلی از فراریان مصری پرسید: » آیا می‌دانید مردم عراق به فراریان از جبهه ترسو می‌گویند؟» یکی از مصری‌ها پاسخ داد: «ای عمو… اگر صد بار به ما بگویند ترسو بهتر از این است که یک بار بگویند خدا بیامرز! «

– اعترافات/ نوشته سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی
مترجم: عبالرسول رضاگاه

گاهی از لای خطوط کتاب ها جملاتی می بینی که دوست داری برای خودت ماندگارشان کنی. یا نه، ماندگار هم نه… دوست داری چند وقت یک بار لااقل مرورشان کنی.
یک دسته دیگر به تگها اضافه کردم به نام: «تکه کتاب». هر از گاهی اگر معجزه ای شد و کتابی خواندم، اگر چیز جالبی (حداقل برای خودم) بین خطوط پیدا کردم اینجا اضافه می کنم.

یا حق…