Archive for the ‘یادداشت’ Category

خونين شهر

دسامبر 31, 2008

خسته شدم. به مولا خسته شدم. هر روز بايد عكس شهدا رو ببينيم. عكس بچه هايي كه با لبخندي خشك شده بر روي لبشان مرده اند. كي مي آيي، به خودت قسم كه خسته شده ام…

 

غزه

 

Advertisements

تلخِ شیرین

سپتامبر 12, 2008

نشسته بودم و با عبدالرضا(هم خوابگاهی‌ام) شب امتحان همینطور گپ می‌زدم. صحبت رفت سمت مریضی و دوا و قرص…رفت سمت شربت دیفن هیدرامین، گفتم: یادم می‌یاد قدیما این شربت‌ها تلخ بودن، ولی الان که دارم می‌خورم شیرینند. دیگر مردم حال خوردن شربت تلخ هم ندارند.

رضا گفت: آره، قدیما شربت‌ها تلخ بودن، ولی زندگی شیرین بود …!

 

پر بی‌راه هم نمی گفت!

هنوز مانده …

اوت 10, 2008

زمان: دوره دبیرستان( چهار یا پنج سال قبل تر)،…

 

1.کتاب + اردو:

مسابقه کتابخوانی گذاشتند برای مان، جایزه اش هم اردوی زیارتی مشهد مقدس. کتاب هم درباره امام زمان(عج) بود. پیش خودم گفتم بالاخره من هم آدمم و دل دارم، شرکت می کنم. بلکۥم قسمت شد و آقا طلبید و عازم شدم. نصف کتاب را بیشتر نخواندم (آخر مرا چه به خواندن، منی که شب امتحان درس هایم را به زور می چپاندم توی مغزم و فردا مثل کامیون آجر خالی می کردم روی برگه امتحانی و بعدش هم هیچ). بعد از امتحان هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز وسط تابستان مسئول اتحادیه انجمن اسلامی استان زنگ بزند خانه مان و بگوید: سلام. حق وردی، مسابقه برنده شدی. بیا رضایت نامه و… ، بقیه اش دقیق یادم نیست، فقط خاطرم مانده گوشی را که گذاشتم داشتم از خوشحالی می ترکیدم.

2.اردو + جا مانده:

روز حرکت را که مشخص کردند گفتند ساعت هفت و نیم صبح حرکت است، زودتر بیایید.اما تجربه نشان می داد که حداقل  یک ساعت باید سر قرار معطل باشیم تا اتوبوس ها نزول اجلال بفرمایند. هشت و نیم جلوی در اتحادیه بودم. همه جا آب و جارو خورده بود، ولی خبری از بچه ها نبود. بالا رفتم. سلامی قورت دادم و گفتم: آقای کیانی، پس این بچه ها کجان. مگه از این جا حرکت نمی کنن؟. کیانی نگاهی متعجب به من انداخت و گفت: رفتن، مگه قرار نبود هفت و نیم اینجا باشین؟؟!.دو دستی که نه( یک دستم ساک بود)، یک دستی زدم توی سرم. تمام غصه دنیا انگار ریخته بود سر دلم. از دفتر اتحادیه زنگ زدم به مسئول اردو،

من: سلام آقای داودی. من جا موندم…

نتیجه و مفهوم مکالمه اینکه اگه عرضه داری خودت بردار بیا… به دو رفتم سمت ترمینال. چند دقیقه، نه، شاید چند ثانیه دیر رسیدم. از اتوبوس ترمینال هم جا ماندم.ساعت نه بود، تا دوازده منتظر ماندم و سوار اتوبوس تهران شدم. تهران که رسیدم به هر زور و التماسی که بود توی بوفه یکی از اتوبوس ها جا خوش کردم و اتوبوس راه افتاد. وقتی رسیدم به محل اسکان، بچه ها نیم ساعت بیشتر نبود که رسیده بودند.

جای تان خالی، چه زیارت ها کردیم با بچه ها. چه شب ها که در حرم ماندیم و مشغول زیارت و خواب! بودیم. بله این هم از اردو رفتن من. ولی هنوز هم مانده…

3. جامانده + درمانده:

برگشتنی  نزدیکی های نجف آباد برای تقویت روحیه و تجدید قوا فرمان توقف رسید. من هم رفتم و مشغول ابطال وضو شدم. وقتی بیرون آمدم ملتفت شدم که من مانده ام و یک پیرهن و زیر شلوار با جیبِ خالی و یک اتوبوس رفته. انتظار هم افاقه نکرد. با التماس درخواست از یک مغازه زنگ زدم 118 و شماره اتحادیه استان را گرفتم و بعد هم شماره مسئول اردو را (شماره را از حفظ نبودم). زنگ زدم: سلام آقای داودی دوباره جا ماندم!… باور نکرد، گفت: حق وردی کجا نشستی؟ سر به سرم نگذار.

وقتی او هم ملتفت شد مانده بود بعد از چند تا فحش پدر مادر داری که نداده بود، یک چک آب دار از همان پشت گوشی حواله ام کند. گفت: یه تاکسی تلفنی بگیر و بیا…

4.هنوز مانده… : یک هفته بعد از اردو رفتم رضایت نامه را بدهم! گفتم: آقای کیانی این هم رضایت نامه! گفت: تو رضایت نامه نداده بودی!؟؟ و وقتی فهمید نداده ام با کلی تعجب گفت: ما لیست رو دو روز قبل از اردو بسته بودیم و کسانی رو هم که رضایت نامه نداه بودن رو حذف کردیم، پس تو چطوری رفتی؟!?!

و من هم در دلم داد زدم: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا…

دۥم نوشت:از آن به بعد فهمیدم، جا ماندن سرنوشت محتوم من بوده و شاید باشد.

نيمي ز خر

ژوئن 9, 2008

نيمي ز ملائك         نيمي ز خر

گويا استاد مولانا اين رو فرموده‌اند (سر كلاس فلسفه استاد اين را نقل كردند). عجب جونوري است اين انسان، فرض كن: خر (pl+us) فرشته = انسان، پس اين كه نقل شده: آدميت را خريت لازم است چندان بي‌ربط هم نيست. پس به افتخار نيمه خر جفتك مرتب …!

دم نوشت: حالا مولانا واقعا هم‌چه چيزي گفته؟

حس

مه 30, 2008

اين مدت كلا حس نوشتن نبود. نه اين كه اصلا ننويسم، اتفاقا بيشتر از هميشه مي نوشتم، ولي نه براي وبلاگ. انگار كه سخت‌ترين كار دنياست اين نوشتن و كپي-پيست كردن از ورد به وردپرس. مي خواهم از قبل بيشتر بنويسم، اگر كه اين درس‌ها (كه نمي‌خوانمشان!) بگذارند.

دم نوشت:تاريخ ميلادي روي وبلاگ خيلي به در بخور است.بعضي از رفقا مي‌آيند و حواسشان نيست كه بابا الان ماه مي است و من دو ماهي هست كه پست نفرستادم.

زنده

مارس 10, 2008

هنوز زنده ام. البته با اجازه شما…

امتحان + اينترنت

ژانویه 15, 2008

بالاخره نمرديم و طعم استفاده علمي از اينترنت رو چشيديم. امروز نشستم پاي اينترنت و براي امتحان زبان فردام يه كم از ديكشنري هاي آنلاين، لغت بيرون كشيدم. خيلي خوب بود. فقط چشمام داره از حدقه ميزنه بيرون.

اين ديكشنري ها به نظرم بد نيومدن. اگه يه موقع خداي نكرده خواستيد از اين جور استفاده ها هم از اينترنت بكنيد يه سري هم به اينا بزنيد.
ديكشنري فارسي به انگليسي و بالعكس :

Farsi sites
Farsidic
Aryanpour
اين هم يه ديكشنري حقوقي به انگليسي (
law dictionary)
ديگه وقت ندارم.فردا امتحان…

شب يلدا هم كه رفت

دسامبر 22, 2007

شب يلدا هم كه گذشت و تموم شد و يه كم دير شده، ولي خوب اين رو ببينيد. فوق العاده نيست؟واقعا براي خودم و اونايي كه فليكر رو نميتونن ببينن متاسفم. با اجازه عكاس:

 

Ghashang nist?

پیر مرد قدم می زد و باز هم قدم می زد!

دسامبر 21, 2007

عید قربون و شب یلدا هر دوشون مبارک باشه.می خوام بنویسم، شما هم اگه حوصله دارید بخونید، شاید امشب که شب یلداست یه کم بیشتر مراعات کنیم و یاد اونهایی که ندارن هم باشیم. اگه حوصله ندارید بخونید لا اقل این رو (از تابناک) یه نگاهی بندازین، شاید هم اصلا به من ربطی نداشته باشه! :

ساعت 9 شب بود، شایدم نه و پنج دقیقه. از مترو پیاده شدم. سرویس خوابگاه ساعت نه و نیم حرکت میکرد. شام هم رزرو نداشتم. گفتم برم حرم امام یه فلافل بخورم. وقتی رفتم طرف ساندویچی یه پیرمرد داشت اونجا قدم میزد.رفتم داخل؛ آقا یه فلافل با سس سفید!

-سس سفید نداریم، قرمز میخوای – نه
خوردم، تلویزیون داشت حلقه سبز حاتمی کیا رو نشون میداد. پیرمرد هنوز اونجا بود و قدم میزد. اومدم بیرون طرف مترو، ولی سرویس رفته بود. – وای حالا باید بیست دقیقه پیاده راه گز کنم.بی خیال …

برگشتم که از زیرگذر برم اونطرف.اما…پیرمرد هنوز اونجا بود و قدم میزد، با دستهایی که از سرما توی جیبش فشرده بود.
چند قدم برداشتم… برگشتم.به خودم گفتم شاید مشکلی داره.

سلام حاجی، اینجایی چرا؟همش داری قدم میزنی.

هیچی داخل حرم اجازه نمیدن بخوابم، اومدم ای جا قدم بزنم.

بچه شهرستانی؟

آره، کرمانشاه…

اومدم برای کارريا، کار کنم

دستهاش رو توی جیبش می فشرد. توی چهرش که نگا می کردی دوتا چشم زاغ می دیدی با کلاهی رو سرش و ریش و سبیلی که نصفشون سفید شده بود. هیکلی ترکه ای و شانه های افتاده

مگه کرمانشاه کار نبود که ورداشتی اومدی تهرون

نه، اگه کار بود که الان اینجا نبودم

حالا چند روزه اینجایی، آخر کار پیدا کردی یا نه؟

9 ساله که تهرانم، دارم کار میکنم… بله

شکه شدم، نه سال بدون سرپناه درست و حسابی؟!!! وای خدا اونم تو این هوای سرد!ولی پیرمرد زیاد گلایه نمی کرد، آرام و خسته بود،چهره اش شکسته بود در هم، طوری که خودش می گفت بعضی جاها که میرم بهم اعتماد ندارن، میگن معتادی.

کی به کی بر می گردی خونه؟

بهار به بهار، بله…

بازم شکه شدم.

چرا پس؟

بله، آخه میرم خونه 15 روزی که میگذره زنم گیر میده، ازم پول میخواد. میگه منو بچه ها پول میخوایم، پول نیاری میندازمت زندون.

بله جوابی بود که به خیلی از سوال هی من داد، اون هم چه بله ای؛ کشیده و آروم…بله .

چند سالته؟

سی ونه سال(39)

پس پیرمرد نبود، فقط با 39 سال و این همه شکسته و خسته!!!

دیگه حوصله ندارم بنویسم. البته اگه شما تا اینجا رو اصلا خونده باشید، اصلا این حرفا تو این دوره خریداری هم داره؟؟؟

أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيَسارَيْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيْشِ. (+) امام علی(ع)
فقر و ندارى بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكى از دو توانگرى است، كه آن نيمى از خوشى است.

غول چراغ جادو؛ بفرمایید دموکراسی

دسامبر 12, 2007

سلام بچه ها، چطورید؟

-بچه های عراقی:سلام، تو دیگه کی هستی؟

بفرمایید دموکراسی میل کنید

-اِ، منو نمی شناسید؟؟؟ من غول چراغ جادو ام دیگه!(از نوع امریکایی البته،)

-خوب که چی؟

-ای بابا؛ خو هرچی می خواید بگید تا براتون ردیف کنم، اونم سه سوته.

-خوب ما امنیت میخوایم؛

– بنگ بنگ…(چیه، صدای شلیک گلوله نشنیدید؟)

-ما رفاه میخوایم؛

-بنگ بنگ…

– ما دموکراسی می خوایم

-بفرمایید اینم دموکراسی (این پایین دموکراسی هم براتون دارم؛بوووم … دیگه چی میل دارید؟؟؟؟تعارف نکنید هان!)

 

...اینم از این، نبود دیگه...