Archive for the ‘جامعه’ Category

نامه ای سرگشاده برای پسرها؟!

فوریه 7, 2008

از تاکسی که پیاده شدم یه هزار تومنی دادم به راننده. وقتی داشتم باقی پول ها رو مرتب کردم این صد تومنی رو دیدم. ماشاا… یادگاری هم که نیست، نامه سرگشاده نوشته!

کلیک کنید تا کاملش رو ببینید

متن نامه سرگشاده!:

«مخاطب پسرها
خدا ریشه بی پولی رو بخشکونه که این همه دختر بی شوهر نمونن و همچنین بلاتکلیفی و بی کاری.
حالا بیا یه کاریش می کنیم

به خدا غیرت داشتن چیز خوبیه. چرا شما مردها و پسرها به دخترهای جوون که می رسین متلک های زشت میگین. دوست خوبم، با غیرت ، مرد ایرونی، دیگر این کار رو نکن.»
به نظر شما برای شرح این عکس چی باید نوشت؟ به ذهن من که خداییش هیچی نمی رسه.

Advertisements

پیر مرد قدم می زد و باز هم قدم می زد!

دسامبر 21, 2007

عید قربون و شب یلدا هر دوشون مبارک باشه.می خوام بنویسم، شما هم اگه حوصله دارید بخونید، شاید امشب که شب یلداست یه کم بیشتر مراعات کنیم و یاد اونهایی که ندارن هم باشیم. اگه حوصله ندارید بخونید لا اقل این رو (از تابناک) یه نگاهی بندازین، شاید هم اصلا به من ربطی نداشته باشه! :

ساعت 9 شب بود، شایدم نه و پنج دقیقه. از مترو پیاده شدم. سرویس خوابگاه ساعت نه و نیم حرکت میکرد. شام هم رزرو نداشتم. گفتم برم حرم امام یه فلافل بخورم. وقتی رفتم طرف ساندویچی یه پیرمرد داشت اونجا قدم میزد.رفتم داخل؛ آقا یه فلافل با سس سفید!

-سس سفید نداریم، قرمز میخوای – نه
خوردم، تلویزیون داشت حلقه سبز حاتمی کیا رو نشون میداد. پیرمرد هنوز اونجا بود و قدم میزد. اومدم بیرون طرف مترو، ولی سرویس رفته بود. – وای حالا باید بیست دقیقه پیاده راه گز کنم.بی خیال …

برگشتم که از زیرگذر برم اونطرف.اما…پیرمرد هنوز اونجا بود و قدم میزد، با دستهایی که از سرما توی جیبش فشرده بود.
چند قدم برداشتم… برگشتم.به خودم گفتم شاید مشکلی داره.

سلام حاجی، اینجایی چرا؟همش داری قدم میزنی.

هیچی داخل حرم اجازه نمیدن بخوابم، اومدم ای جا قدم بزنم.

بچه شهرستانی؟

آره، کرمانشاه…

اومدم برای کارريا، کار کنم

دستهاش رو توی جیبش می فشرد. توی چهرش که نگا می کردی دوتا چشم زاغ می دیدی با کلاهی رو سرش و ریش و سبیلی که نصفشون سفید شده بود. هیکلی ترکه ای و شانه های افتاده

مگه کرمانشاه کار نبود که ورداشتی اومدی تهرون

نه، اگه کار بود که الان اینجا نبودم

حالا چند روزه اینجایی، آخر کار پیدا کردی یا نه؟

9 ساله که تهرانم، دارم کار میکنم… بله

شکه شدم، نه سال بدون سرپناه درست و حسابی؟!!! وای خدا اونم تو این هوای سرد!ولی پیرمرد زیاد گلایه نمی کرد، آرام و خسته بود،چهره اش شکسته بود در هم، طوری که خودش می گفت بعضی جاها که میرم بهم اعتماد ندارن، میگن معتادی.

کی به کی بر می گردی خونه؟

بهار به بهار، بله…

بازم شکه شدم.

چرا پس؟

بله، آخه میرم خونه 15 روزی که میگذره زنم گیر میده، ازم پول میخواد. میگه منو بچه ها پول میخوایم، پول نیاری میندازمت زندون.

بله جوابی بود که به خیلی از سوال هی من داد، اون هم چه بله ای؛ کشیده و آروم…بله .

چند سالته؟

سی ونه سال(39)

پس پیرمرد نبود، فقط با 39 سال و این همه شکسته و خسته!!!

دیگه حوصله ندارم بنویسم. البته اگه شما تا اینجا رو اصلا خونده باشید، اصلا این حرفا تو این دوره خریداری هم داره؟؟؟

أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيَسارَيْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيْشِ. (+) امام علی(ع)
فقر و ندارى بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكى از دو توانگرى است، كه آن نيمى از خوشى است.